ازاول نزدیک صد سال قبل

پدر بزرگ مادرم اصالتا از مردم مرفه وپولدار شوروی بوده که تو دوران جنگ جهانی دوم وبه دنبال ناامن شدن وقحطی ناشی ازجنگ جهانی  با خانواده کوچک خودش مهاجرت میکنه به ایران که موقع مهاجرت یه پسر کوچک داشته وزنش هم پابه ماه بوده هرچی داره تبدیل میکنه به طلا که به گفته مادربزرگم که اونم ازمادرش نقل میکنه حدود سه گونی طلا!!! میشده همه اینها رو میارن لای چندین لحاف میدوزن تا کسی متوجه نشه وبا اسب وقاطر راه میافتن طرف ایران واکثر فامیلهاشون اونجا میمونن که الان هم اونجا زندگی میکنن

تو راه سفر انگار دقیقا تو مرزهای دوکشور بوده که درد مادربزرگ مادرشروع میشه وهمین مادربزرگ ماروکه شمه ای ازاخلاقهاش رو براتون گفتم به دنیا می اره

خلاصه میرسن ایران وتو یکی ازشهرهای اذری زبان ساکن میشن دوباره کاروبارشو  راه میندازه وچون ادم بسیار باسواد اهل علمی بوده اولین مکتب خونه رو تو اون شهربنا میکنه میره ازشهر بزرگتری که اونجا بوده یه ملای مکتبی میاره تا بچه هاش بتونن درس بخونن...وخلاصه اینجوریه که مادربزرگم سواد مکتبی داره .

مادربزرگ گاهی ازروزهای مکتب میگفت برامون _همیشه که بدجنس نبود _ مثل فلک کردن و دستمزد خواستن وخلاصه مثل اینکه ملای مکتبخونه پلوی دم شده باشیر و ماهی کبابی رو خیلی دوست داشته و مادربزرگ وداداشش باید حتما براش هرازگاهی میبردن این خاطره ها مال سه چهارسالگی مادربزرگه ...بعد درس خوندن به سبک اون زمان ملا یه شعر میخونده :

فتبارک الله احسن الخالقین       ملا یئسین سوت دوپلو بالیغین

که مفهومش این بوده که وقت پلو ماهی شده...

دوران خوشبختی مادربزرگ خیلی طول نکشیده چون مادر مادربزرگ که باردار بوده بعد به دنیا اوردن یه پسر دیگه بیمار میشه وتو دوران نقاهت بعد زایمانش تلاش به قول خودشون حکیم ها افاقه نمیکنه و مادر مادربزرگ میمیره درحالیکه که پسر بزرگش هشت نه  ساله بوده مادربزرگم پنج ساله و یه نوزادپسرتازه متولد شده..

مادرمادربزرگ که میدونسته داره میمیره و نگران بچه هاش بوده چند ساعتی قبل مرگش بچه هاش رو کنار خودش مینشونه و یه لحاف که توش پر طلا بوده رو میاره واونو میشکافه و طلاهای توش رو سه قسمت میکنه و به بچه هاش میده وتاکید میکنه که اینا رو قائم کنید وتا وقتی بزرگ نشدین هرگز به هیچ کس نشونش ندین و مبادا کسی گولتون بزنه واینا رو ازشما بگیره سهم پسر نوزادش رو به پسر بزرگه میده تا نگه داره ودرموقع مناسب بهش بده  سهم مادربزرگ رو بهش میده بوسش میکنه و حتی تو لحظه های که نفس اخرش رو میکشیده بهشون تاکید میکنه که موظب این طلاها باشن تا تو اینده پشتوانه ای داشته باشن...

به توصیه دیگه هم به مادربزرگ میکنه که همیشه تمیز ومرتب باشه وباور نمیکنید مادربزر من تو نود وچندسالگی اینقدر تمیز ونظیف ومرتبه که خدا میدونه.

خلاصه مادره میمیره و پدر مادربزرگ بعد یه مدتی که ازین جریان میگذره به پیشنهاد یکی ازدوستانش که یکی ازخانهای اذربایجان بوده  کنیزی رو که توخونه اش کار میکرده به زنی میگیره بااین تفسیر که چون این کنیز همسرش بوده قطعا بچه هارو دوست خواهد داشت ودرحقشون مادری خواهد کرد.. کنیز هم یه دختر تپل سفید بوده که علی الظاهر محبت میکرده ولی بدجوری تخم کینه ونفرت ازدنیا رو تو دل مادربزرگ کاشته چون همه طلاهای مادربزرگ وقسمتی ازطلاهای پسربزرگه رو میگیره و همه رو به خانواده وبرادرها واطرافیانش میده که همگی بسیار فقیر بودن وتو خونه های اعیانها کار میکردن و به همسرش میگه که گم کرده... موقع مرگش ارمادربزرگم حلالیت خواسته بابت خوردن حق مادربزرگ...

ازاونجایی که مادربزرگم خیلی زیبا بوده پدرش وقتی مهمان داشته به زنش همیشه تاکید میکرده که دختررو قائم کن کسی نبیندش ..چون اون زمان ها هرکسی که موقعیت بالایی داشته مثل خانها وبیگ ها حتی اگه پنجاه شصت سال هم با دختری تفاوت سنی داشتند ازش خواستگاری میکردند وجواب رد به معنی توهین تلقی میشده اما زن بابا که خوب طبعا میخواسته  سریع تر ازدست مادربزرگ کوچولوی ما راحت بشه سعی میکرده یه جوری مادربزرگ رو نشون مهمونها بده..

یه روز که یکی ازخانها با خدم وحشمش مهمون خونه شون بوده یه صابون میده دست مادربزرگ ومیگه برو تو حیاط صورتتو بشور واینجوری میشه که خان شصت هفتاد ساله دخترک شش هفت ساله رو میبینه و از پدر مادربزرگمون این دختررو برای خودش خواستگاری میکنه وچون ادم با نفوذی بوده نمیشده بهش جواب رد بدی.. پدر مادربزرگ میاد با زنش دعوا که مگه بهت نگفتم نزاری این بچه رو کسی ببینه و حالا من چی جواب خان رو بدم چه جوری بچه شش ساله مو بدم دست پیرمرد شصت ساله؟

 هیچی دیگه پدر مادربزرگ یه دوست دیگه داشته که بیگ بوده و تو روستا واسه خودش حکمرانی میکرده وچند تا روستای اطراف هم به قول خودشون رعیت اینها بودن وخدم وحشم وکلی وضعش خوب بوده این بیگ بابای پدر بزرگ مادری من میشه..

حالا ماجرای این بیگ روبراتون بگم بعد بگم رابطه دوستی اینها چه جور منجر به ازدواج مادربزرگ وپدر بزرگم میشه..

این بیگ با سه تا ازبرادرانش وابسته به یکی ازحاکمهای اذربایجان بودن ودرواقع با تفنگچی هاشون هر وقت حاکم لازم داشته به کمکش میرفتن والبته معمولا گویا خیلی هم واسه حاکم نوکرم چاکرم نمیکردن جوریکه اگه از دست حاکم رنجیده خاطر بودن حتی دعوتش رو بی پاسخ میزاشتن وتو وسط معرکه با تفنگچی هاشون حاکم رو تنها میزاشتن...

بیگ بایه دختر کم سن وسال ازدواج میکنه و تازه داماد بوده که یه بار زن تازه عروسش رو میبینه که بیرون خونه وایساده وداره بازی چلنگ اغاج پسرها رو تماشا میکنه ومیخنده به همین جرم (البته تو اون دوران جرم کمی نبوده ویه چیزی درحد فاحشگی حساب میشده)عروس چندروزه رو میبره تحویل خانوادش میده ومیاد دوباره یه دختر دیگه رو به زنی میگیره یه دختر خوش قیافه سبزه رو با چشم وابروی سیاه وقد بلند که البته اینم خیلی کم سن وسال بوده..این خانم شروع میکنه به دختر زاییدن حالا نمیدونم سالی یه دونه یا دو سال یه دونه وهشت تا دختر پشت سرهم به دنیا می اره وطبعا مادرشوهر وخود بیگ هم پسر میخواستن اما چون عروس رو دوست داشتن دلشون نمی اومده روش هوو بیارن.. تااینکه تو یه درگیری که بیگ وبرادرهاش شرکت داشتن برادر دومی بیگ تیر میخوره وکشته میشه واین برادره تازه نامزد کرده بوده وشیرینی خورده داشته ..

دشمنهای بیگ سریع میرن دست میزارن رو نامزد برادر بیگ تا بگیرنش واینجوری اینا رو ازار بدن که ناموس شما رو ما بردیم ..

بیگ ما که اینو میشنوه به زنش میگه خونه رو اماده کن میخوام برم دختره رو بیارم .. زنش هم دستورات لازم رو میده وغذای مفصل مثل ولیمه یه عروسی رو اماده میکنه و یه اتاق هم برای دخترک اماده میکنه .. وبیگ راه می افته طرف خونه دخترک که بیاردش به قول خرم سلطان دشمنهای  بیگ هم که نقش مهمی تو کشته شدن برادرش داشتن وحالا هم میخواستن با دزدیدن نامزدش دهن کجی کنن سدراهش میشن اما این که خیلی شجاع وجسور بوده و تیراندازی ونشونه گیریش حرف نداشته میتونه دختره رو ازشون بگیره و با خودش بیاره سوار ترک اسبش میکنه دختررو و اوناهم به دنبالش تا بگیرنش وخلاصه اینقدر کش وقوس این وسط اتفاق میافته که همه لباسهای دخترک ازتنش کنده میشه و خلاصه لخت لخت میشه بیگ سریع لباسهای خودش رو درمیاره وتن دخترک میکنه دخترک هم مدام گریه میکرده هم نامزدش تازه کشته شده هم اینجوری میخوان روح نامزدش رو ازار بدن و لباسش هم کنده شده ولخت دیده شده وابرو براش نمونده بیگ هم بهش دلداری میداده که اشکال نداره گریه نکن و خلاصه اینم هی میگفته ابروم رفت همه جامو دیدن ..

بلاخره جناب بیگ دختررو میاره بازم این دختر طفلکی هی گریه میکرده به یاد نامزدش وهرکس هم دلداریش میداده گریه نکن لخت شدنش ورفتن ابروش رو بهونه میکرده وبازم زار زار گریه میکرده وچندروز بعد یه مهمونی کوچیک ودخترک به عقد بیگ درمیاد..

ومیدونید که قدیمها یه رسمی بوده که حتما باید شب اول وستمال رو چند تازن شهادت میدادن به پاکی دختر طفلکی زن اول رختخواب میندازه تو اتاق و دستمال سفید وسطش وتعریف میکرده که احساس میکردم دارن بندبندوجودمو اتیش میزنن وخلاصه...

شب که میشه بیگ پیش دخترک نمیره اما به زنش هم نمیگه که پیشش نرفتم میره بیرون وصبح برمیگرده. اطرافیان دختر دایه فرستاده بودن که بره و دستمال رو بیاره وبه همه نشون بده وگواهی پاکی دخترشون باشه دایه صبح میره سراغ دختر ودختر میگه بیگ پیش من نیومده ... این خیلی توهین امیز حساب میشده ولی این ماجرا ادامه پیدا میکنه چندماهی تا اینکه همسر بیگ خودش ازش میخواد که من راضی هستم شما بری پیش دختر ومن هم که دخترزا هستم شاید این تونست برات پسر بیاره ولی بازم هی بیگ ناز میکرده و شاید هم به یاد برادرش روش نمیشده بره سراغ نامزد اون تااینکه خود دختر از بیگ میخواد که بله ...

نگو همسر خود بیگ حامله هست وبرای بار نهم تو همون روزها یه پسر براش میاره که همین بابابزرگ ما هست..

یه پسر خیلی دردونه عزیزکرده که هشت خواهر مادر ومادربزرگ نمیزاشتن اب تو دلش تکون بخوره اوضاع مالی بیگ هم که خوب بوده واین واسه خودش کیف دنیا رو میکرده ازشهرهای بزرگ واسه بابابزرگم معلم می اورده تا درس بخونه وهمیشه میرفته ازتهران واسه پسرش خرید میکرده و ....

دخترک هم سه تا پسر پشت سرهم برای بیگ میاره  .. دخترک تا همین چند سال پیش زنده بود فکر کنم صد وچند سال رو شیرین داشت...

این وسطها خیلی اتفاقات دیگه هم میافته خیلی هم جالب هستن اما اگه بخوام تعریف کنم خیلی زیاد میشه...

یادتون هست که گفتم خان پیر مادربزرگم رو میبینه وخواستگاری میکنه  بابای مادربزرگم که خیلی ناراحت بوده ونمیدونسته چیکار کنه موضوع رو به بیگ میگه و ازش کمک میخواد که راضی نیستم بچه شش هفت ساله یتیم رو بدم به این پیرمرد وچیکار کنم

بابابزرگ ما اونموقع نوزده سال داشته وپسر عزیز دردونه بیگ بوده ..

بیگ میگه من واسه پسرم میگیرمش وتو ناراحت نباش خان که سهله حاکم هم ازمن میترسه وکسی جرات نمیکنه بیاد درخونه ام..

اما بابا بزرگ ما حاضرنمیشه دختررو ندیده بگیره اینه که مجبور میشن مادربزرگ رو میبرن خونه خواهر بزرگ بابابزرگم به بهونه یاد گرفتن قالیبافی و بابابزرگم اونجا میبینه ومیپسنده اونم چه جوری ...

واینطوری مادربزرگ من زمانی که شش یا هفت ساله بوده عروس بیگ میشه وپا تو خونه بیگ میزاره وبیگ به بابای مادربزرگ قول میده تا وقتی دخترش بزرگ نشده وبه بلوغ نرسیده خودش مواظبش باشه...واینجوری میشه که مادربزرگ ما چند سال اول ازدواجش رو همیشه کنار بیگ سپری کرده حتی شبها رو کنار خودش میخوابونده وخیلی هم دوستش داشته چون نمیشده که بچه رو بدی دست یه پسر جوون...

 

 

 

 

 

/ 27 نظر / 61 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وجدان

متوجه شدی چرا با اسم وجدان پست میذارم؟ برای اینه که فک میکنم نداری برات گذاشتم که بلاتکلیف نمونی احساساتت رو کنترل کن وبه نظرات بقیه دوستان در وبم نگاه کن. ما کی باشیم در مورد اسلام اظهار وجود کنیم

مهرآذین

چه جالب بود!! میشه از روش یه سریال تاریخی درآورد[پلک]

هورمون

من به همه خوانندگان این وبلاگ که مطمئن شدم کفره اعلام میکنم ایشون بخاطرفتواهاشون که اظهار میکنن چیم کمتره که نتونم حکم صادر کنم. مرتد هستند. یا زن نیستند. (چون زن نمیتونه حکم صادر کنه). البته مطمئن باشین اینوهم قبول نداره اگه این وبلاگ رو می خونید مواظب باشید ایشون با هورمون حکم صادر میکنن من تکلیف داشتم اینو بگم[دست]

مجنون

هرکی نظرشو میگه؟ پس نظر منم اینه که شما جاهلی خوبه؟ خوشت اومد؟ منی که نمیشناسمت خوبه در مورد تو نظر بدم؟ توهم دین رو نمیشناسی پس نظر نده گناه داره بخدا

هورمون

با هر چی شوخی با فتوا ومراجع تقلید هم شوخی؟ بخدا که جایز نیست برو توبه کن تا ماه رمضون تموم نشده

خانوم بزرگ

چه جالب مثل فيلم ها??

موژان س

سلام .ببخشید قصد فضولی ندارم فقط خواستم یاداوری کنم به نظرم منظورتان جنگ جهانی اول باشه نه دوم. چون از دوم فقط 70 سال میگذره ( چون گفتید ایشان نود ساله هستند ). بنابراین باید میگفتید کع ایشان از متولین دوران روسیه و تزار بوده اند نه دولت کمونیستی و انقلاب زده شوروی.

منتظر

قشنگ مینویسی..ساده و رووون...[لبخند][گل]

مریم

[گل]

نسرین

یعنی تو الان یه رگت روسیه ای هست؟