زندگی شیرین
از زندگی مینویسم 
نويسندگان
لینک دوستان

باسلام خدمت خوننده های عزیز این وبلاگ

دوستان زیادی هستن که لطف کردن این وبلاگ رو لینک کردن

اونایی که میدونم کیا هستن لینکشون کردم اونایی که یادم نبوده ضمن تشکر ازمحبتشون لطف کنن ادرس وبلاگشونو تو نظرات همین پست بزارن تا لینکشون کنم..

درمورد لینک کردن هم کسانی که لطف میکنن لینک میکنن منم به تبع لینک میکنم.واما اگر وبلاگی ببینم ازنوشته هاش خوشم بیاد و یا بخوام دنبالش کنم بدون درنگ و توضیح برای صاحب وبلاگ لینکش میکنم..کما اینکه تعدادی ازلینکهای من اصلا خبر ندارن لینکشون کردم بله!

واما درمورد پیامهای خصوصی که بعضی دوستان میزارن که وب خوبی داری منم بلینک!و جملاتی مشابه ایناقهقهه میبینم ایشون وبلاگی دارن که یه نفرو هم لینک نکرده اونوقت توقع داره .عصبانی..ولی خوب چون من خیلی دختر خوبی هستم عینکسرمیزنم اگه خوشم اومد بدون توجه به لینک شدن متقابل لینکش میکنم وگرنه که شرمنده...

پی نوشت: دوستای خوبم که رمزی مینویسین ممنون میشم اگه رمزتونو تو همین پست خصوصی برام بزارید بین این همه نظر دوستان باید یه عالمه بگردم تا رمزاتونو پیدا کنمبغل(ایکن توهم )

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ شیرین امیری ]

سلام عرض میکنم بعد مدتها تاخیر اینقدر ننوشتم که دیگه روم نمیشه بنویسم

علی ای حال مام مشغولیم به درس و مشق و کار و خونه و بچه ها و همسر و ...

پدر همسر بیماره و همسر جان دوماهی میشه که همه وقت ازادشونو صرف پدرشون میکنن دعا میکنم زودتر خوب بشه که مام به زندگی معمولمون برگردیم..

خاصه که بچه ها ازشب نبودنهای باباشون اذیت میشن و مدام ازم سراغشو میگیرن...

شکر میکنم خدا رو که بچه هام دیگه دارن بزرگ میشن و دارن کم کم درکم میکنن.

این روزها بعد نهار و کمی بازی من یه ساعتی میخوابم و پسرا تو اون ساعت کارتون تماشا میکنن و کاری به کارم ندارن و حسابی خستگیم درمیره

قبلنا باید منم کنارشون بودم و اجازه نداشتم حتی یه لحظه برا خودم باشم

اما الان بهم میگن : مامان ما میدونیم تو خسته ای استراحت کن که سرحال بشی بتونی باما خیلی  بازی کنی.

بعد یه ساعت با دو تا بوسه شیرین ازطرف دوتا عزیز دلم رو گونه هام بیدار میشم

  خدایا من عاشق این دو موجود نازنین هستم برام حفظشون کن که جز سلامتی و خوشی همه کودکان نازنین دنیا و اطرافیان مهربونشون هیچی ازتو نمیخوام

بهم اینقدر فرصت بده که به سرو سامون برسونمشون.

زیاده عرضی نیست جز انتظار تابستان و پستهای طولانی

پیشاپیش عیدتون مبارک

پ ن : دلم برا روزهایی که فکر میکردم سخت ترین روزهای دنیاست یعنی کودکی و نوجوانیم به شدت تنگه...دلم برای مادرسالم و جوان و زیبایم که سنگین ترین بار دنیا روی دوشش بود تنگه..

دیدن این مادر بیمار و رنجور هرلحظه هزار بار ویرانم میکنه خدایا...

اخه ما ادمها و بویژه ما زنها چرا اینقدر نوستالژیک تشریف داریم؟

پی نوشت بعدی : فکر میکنم با دانش اموزای امسالم رابطه خیلی خوبی برقرارکردم  امروز رفتم تو مدرسه یه دفعه عده زیادی ازدانش اموزا با ذوق و عشق تموم اومدن دورم جمع شدن و بعد کمی گپ و گفت یه دفعه پریدن بغلم کردن منم که عقده ای محبت ندیده اینقدر مشعوف شدم که حد نداشت. بعدشم طفلکی ها خجالت زده شده بودن.منم دوستشون دارمنیشخندقلبخجالت

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ شیرین امیری ]

من ازمادرم خیلی ممنونم خیلی حواس جمع بود..با وجود اونهمه بچه همیشه ششدانگ حواسش به ما بود و مواظب بود اتفاقی برامون نیفته مارو یه لحظه به امید کسی رها نکرده بود مگر چندسالی که من رو دست مادربزرگم سپرده بود واسه درس خوندن و مادربزرگم هرچند اخلاقهای خیلی ازاردهنده ای داشت اما خیلی حواس جمع و حساس بود و درتموم اون چندسالی که پیشش بودم منو همیشه پیش خودش میخوابوند.و هردوشون ازهمون بچگیم بهمون تاکید کرده بودن هیچ کس حق نداره به هیج جای بدنتون دست بزنه حتی پدر برادر دایی و عمو و خلاصه هیچ مذکری.اینه که هیچ وقت اتفاق خاصی که خیلی تاثیر بدی داشته باشه برامون نیفتاده

(ولی یه چیزیکه هست اینه که همین تاکید های بیش ازاندازه تو ذهن من ازمردها غول وحشتناکی ساخته بود که فقط قصددارن به هر جنس ماده ای که دستشون رسید صدمه بزنن و حس ناامنی و بی اعتمادی به مردها رو ازهمون بچگی توی روحم تزریق کردن)

البته ازحق نگذرم مردهای خانواده ما هم خیلی ازین لحاظ سلامتن شکر خداو گرنه مادر هرچقدر هم حواسش جمع باشه و تاکیدکرده باشه باز اگه کسی ازتو خونه بخواد نانجیبی کنه میتونه!

ولی مفهومش این نیست که من جنس مونث همیشه ایمن بودم از اسیب حالا ممکنه این اسیب روحی باشه یه نگاه یه خنده هرزه ویا حتی یه لمس کوچیک که بهت بفهمونه تو مونثی!

بابای من یه پسرعمه ای داره همسن بابامه و بچه هاش هم همسن ماها هستند...

این مرد وقتی من بچه کوچولو بودم منو خیلی دوست داشته و این دوست داشتنش ادامه داشت تا وقتی من چهارساله اینا بودم که کم کم مادر بهم یادداد که من نباید به هیچ مردی نزدیک بشم (البته تصور میکنم روش مادرم زیاده روی بوده ) و من وخواهرا دیگه ازهرموجود مذکری فاصله میگرفتیم الا این مرد که حتی واسه مادر هم کمی مورد اعتماد بود.البته نه اینکه ما رو دستش بسپاره اما خوب به خونه مون رفت وامد داشت باهامون حرف میزدو جلوی پدر ومادر میبوسیدمون.اما بوسیدن این ادم حس بدی بهم میداد.

ولی خوب چون جای بابامون بود همیشه بهش احترام میزاشتیم..

فکر میکنم سیزده چهارده ساله بودم و این پسرعمه بابا واسه عید دینی خونه ما اومده بود..

من خیلی سالها بود ازین ادم قائم میشدم . گاهی یه نمه هم پررو میشدم و رک حرفمو میزدم اونروزم به بابا گفتم بدم میاد مارو بوس کنه و بهمون دست بزنه!و رفتم قائم شدم..مکانیک بودن و کثیف بودن دست و بالش رو بهونه میکردم و نمیتونستم بگم حس بدی به این ادم دارم

این  هم هی گفت شیرین کجاست و اگه نیایی عیدمبارکی بگی بوس که سهله گازت میگیرم!میگفت هرجا قائم بشی میگیرم و بوست میکنم بابام هم ازبس بهش اعتماد داشت غش غش میخندید.

بالاخره اینقدر جیغ و داد کردم که قبول کرد بوسم نکنه و اومدم پذیرایی کردم و موقع رفتن هم بدرقه اش کردم کفشاشو پیدا نمیکردخم شدم کفشاشو ازتو کفشای مهمونا پیدا کردم گذاشتم جلوش که خیلی رندانه موقع پوشیدن کفش دستشو به ب ا س ن م کشید.انگار میخواست بهم بگه: توفهمیدی من کثیفم اما نتونستی خودتو ازمن حفاظت کنی!

این اتفاق درست جلوی پدرو مادرم افتاد و هیچ کدوم متوجه نشدن.

ولی حس بدش حس تحقیر شدنش حس اینکه دنیا خیلی کثیفه و هرگز نمیشه به هیچ کس اعتماد کردحس اینکه حتی نمیشه به پدر هم اعتماد کرد و خیلی حسهای بد دیگه ناشی اززن بودن تو فرهنگ بسته ایران رو برام به همراه داشت..

(نمیدونم چرا تو همچین لحظاتی ادم حس میکنه یه چیزی کم داره که این رفتار باهاش شده؟)

ازون به بعد خیلی بی ادبانه هروقت خونه مون می اومد به این ادم فحش میدادم و دیگه نه من ونه خواهرا هرگز بهش نزدیک نشدیم ولی هنوزم تو فامیل خونه هرکی میره بچه هاشونو بوس و بغل میکنه و مثلا میچلونه و شوخی میکنه. نمیدونم رفتار رندانه اش با من رو با چندتا ازدخترای فامیل تکرار کرده؟

ایا جایی توی دنیا هست که حتی همین اتفاق هم برای بچه ها نیفته؟

نمیدونم این همه نگرانی من برای بچه هام درمورد این موضوعات مفهومش اینه که دارم مثل مادرم این با این موضوع برخورد میکنم؟

این وبلاگ تجاوزهای خانگی کم ذهن منو درگیر نکرده ها!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ شیرین امیری ]

اخبار قربانی شدن مجدد کودکی دیگر بیگناه اونم به دست والدینش (پدرش) دوباره داغونم کرده اشک چشمم بند نمیاد...

 ازین به بعدچه جوری دلش میاد نفس بکشه اصلا چه جوری روش میشه که نفس بکشه و ریه هاشو پر اکسیژن کنه کسی که نفس یه کودک دو ساله رو گرفته !
من برای اینکه جلوی دعوای دو تا بچه هام رو بگیرم تصمیم داشتم هروقت باهم درگیر شدن با دمپایی ابری نرم به شوخی بزنمشون تا ازهم جدا بشن و دعوا نکنن. همش سرچیزای کوچیک باهم درگیرن. ولی الان دچار تردید شدم یعنی اینکار هم جزو مصادیق کودک ازاری حساب میشه؟
راستی من گاهی- خیلی کم - سر بچه هام داد میزنم حتما اونم درست نیست!...خدایا چقدر سخته زندگی درست؟

دوست داشتم میمردم و این چیزها رو نمیشنیدم.

ترجیح میدم لینکشو نزارم.

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱۱ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ شیرین امیری ]

امتحانات تموم شد و دوباره مرتب مدرسه رفتن شروع شد!

اینم اخرین پستیه که تو این ماه مینویسم

دوستای عزیزم متاسفانه فرصت خیلی کمی دارم نظرات لطفتون رو بدون پاسخ تایید خواهم کرد.

واما همکار عزیز بعد کلی پیچوندن ما سوالات رو بسیار آسون طراحی فرمودند اینقدر که من برای سطح پایین ترین کلاسهام تا حالا سوال به اون آسونی طرح نکردم و همچنین درجواب اینکه سوالات رو برام ایمیل کنن فرمودند: فونتش به هم میریزه و نمیتونم ایمیل کنم!!تعجب و من ناچار ازمدیر سوالات رو گرفتم ونگاه کردم! و دیدم که بله بسیار اسون و راحت طرح شدن .

دانش آموزای کلاسهای من به راحتی اب خوردن همه شون نمرات خیلی خیلی عالی گرفتن و دانش اموزای ایشون عین چی تو گل گیرکرده بودن طفلکی ها و سوالاتی میپرسیدن که موجب خنده شاگردای من میشد!! و منم کمی راهنمایی شون کردم!

حالا اینا بمونه تو دفتر مدرسه وقتی گفتن گویا سوالات خیلی اسون بوده و بچه ها بدون کمترین مشکلی راحت به همه سوالا جواب دادن خانم عزیز همکار فرموده اند که : چون اون یکی کلاسها که امیری میره ضعیف هستن و امیری خیلی باهاشون ضعیف کارکرده من برای رعایت حال اونا که نمره کم نگیرن سوالات رو اسون طرح کردم و چون شاگردای خودم عادت به سوالات اسون و سطحی نداشتن یه کم گیج شده بودن!!!

یعنی من موندم این بشر از وجود کلمه ای به نام اخلاق و انصاف توی دنیا اطلاع داره یا نه؟

یه دوست و همکار خوبم که خیلی منو دوست داره تو دفتره و راپورت فعالیتهای موذیانه ایشون رو رو بهم میده و دو تا ازدانش اموزای ایشون با ما نسبت فامیلی و اشنایی دارن که بازم مشروح عملکردشون به سمع و نظر اینجانب میرسه.

که جالبه که عین گفته تو دفترش رو توی کلاسهاش هم گفته که: به خاطر دانش اموزای کلاس های فلانی خیلی اسون طرح کردم تا بتونن بنویسن چون معلمشون خیلی ضعیف کار میکنه!!

میخوام بهش اس ام اس بدم و بهش بگم که اطلاع دارم چیکار کرده!و چی گفته؟

داره ازش هم بدم میاد هم دلم براش میسوزه!

اینقدر ذوق داشتم وقتی باهاش همکار میشم از تجربه های خوبش استفاده کنم نمیدونستم اینقدر ادم ضعیف و نارو زنی باشه!

اولین باره میبینم همکاری تا این حد داره داغون بازی درمیاره!

کوتاه بیا همکار عزیز باور کن دنیا ارزش اینهمه نامردی رو نداره!



[ ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ شیرین امیری ]

الان دارم گریه میکنم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ شیرین امیری ]

 

عرضم به حضور شما که:


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ شیرین امیری ]

اول یه خاطره بازم ازحسودی هام به خواهر کوچیکه بگم..

گفته بودم که خونه مون روستا بود و هاپو هم داشتیم

یه هاپوی زرد و طلایی ...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ شیرین امیری ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نوزده ساله بودم که استادم بهم گفت عاشقم شده ازم خواستگاری کرد.به هم نمیخوردیم.ایشون بالا شهری ما پایین شهری..ایشون پولدار ما فقیر.خانواده اونا کم جمعیت ما پرجمعیت.اونا همه دکتر و استاد و پزشک ما...به هم نمیخوردیم اصلا بهش گفتم نمیشه ..قبول نکرد بهم گفت همه جوره منو میخاد تا منم بهش دل بستم جوری که نبودنش رو مثل مرگ میدونستم ..خواستگاری کردو بعدش منصرف شد تا اینکه متوجه شدم ازدواج کرده. ازم می خواست مخفیانه زن دومش باشم و تنها عشقش..معلومه قبول نکردم.الانم ازدواج کردم و همسرم مردترین مردیه که تو دنیا دیدم.همه هستی مو فداش میکنم.که ارزش همه جوره ازخود گذشتگی رو داره!
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed